مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست،،،، و چه زشت به
من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک ،،،،،،که پر از یاد تو بود
که درونم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو، تو برو تا راحت تر تکه های دل خود
را ارام، سر هم
بند زنم.

مطمئن باش برو
نوشته شده توسط محسن بامرام در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 0:48 موضوع | لینک ثابت

یادمه همیشه می گفتی
دوستی یک حادثه است.....................وووووو
جدایی یه قانون............. پس محسن بیا همیشه قانون شکن و حادثه افرین باشیم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!ولی تو با قانون زندگیت بهترین حادثه ی عمرمو خراب کردی.
نوشته شده توسط محسن بامرام در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 19:59 موضوع | لینک ثابت
{ حکایت دوست} و من از حال به بعد با گذراندن روزی دردناک و شروع روزی جدید همچنان گوش هایم را تیز می کنم ، در انتظار شنیدن صدای قدم هایت که به دیار فرسوده ام می گذاری و در انتظار شنیدن صدای مشت هایت که ارام ارام به در خانه ی کوچک دلم می زنی می نشینم و همچنان به انتهای کوچه ی باریکه
نگاه می کنم.
شب ها هنگام خواب منتظر لالایی شبانه ای هستم که با تپش های قلب تو همراه است.
من شهر پر اشوب دلم را برای تو به سکوت می نشانم تا مبادا صدای گرم و دلنشین
قدم های خسته ات را نتوانم بشنوم.
با صدای تپش های تو سنگ را به تپیدن و با قدم های تو کوه استوار را به رقصیدن
وا می دارم!
ای هستی من ، من به خاطر تو ، دنیا را مست بوی وصال تو می کنم.
حال زمان را می شمارم ودقایق را با تپش های قلبم تطبیق می دهم ، بیا که دیگر
شمارشی از دقایق زندگی به گوش نمی رسد...
نوشته شده توسط محسن بامرام در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 0:17 موضوع | لینک ثابت
yesterday was once a tomorrow , today, will be a yesterday soon , and tomorrow will be a today soon enough this simple logic of life, if understood, will give you the joy of living each day to it's fullest. "so live, today, to its best"
و امروز به زودی دیروز میشود
و فردا نیز به زودی امروز خواهد شد
و این است قانون ساده زندگی
که اگر بتوانیم درکش کنیم
لذت زندگی در هر روز را به ما خواهد داد
"پس امروز را در نهایت زیبایی زندگی کن
(عیدهمتون مبارک)
امیدوارم که هر روزتون عید باشه
شرمنده دیر شد.........!!!
تا اپ بعدی
bye
نوشته شده توسط محسن بامرام در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت
"کرخ" از آنچه تو ميخواهی باشم خسته شدم.احساس کفر و بی ايمانی.در ورای سطح گم شدن.نميدانم از جانم چه ميخواهی.اگر پا جای پای تو بگذارم.در فشار زندگی له خواهم شد.[گير افتاده در گرداب/چونان اسير يک موج]هر گام که بر ميدارم از جانب تواشتباهی ديگر قلمداد ميکند.ميخواهم آنقدر کرخ شوم.که حتی وجود تو را هم در آنجا حس نکنم.بسيار خسته ام.بسيار بيشتر از آنکه تو تصور کنی.يعنی اين گونه ميشوم.اگر سعی کنم بيشتر شبيه به تو شوم.تا شبيه به خودم.قدرت نفس کشيدن را نميتوانی از من بگيری.با سرسختی مقاومت ميکنم.ميترسم کنترلم را از دست بدهم.چون بودن آنطور که تو میپنداری.يعنی فروپاشيدن زير پاهای تو[گير افتاده در يک گرداب/چونان اسير يک موج]آنقدر که ثانيه از دست ميدهم چيزی به چنگ نمی آورم.حتی ميدانم که تو هم عين منی.حتی ميدانم کسی هم تو را ناکام گذاشته بود/کسی هم تو را نا اميد کرده بود.تو را. In the End It starts with one thing I don't know why It doesn't even matter how hard you try keep that in mind I designed this rhyme To explain in due time All I know Time is a valuable thing Watch it fly by as the pendulum swings Watch it count down to the end of the day The clock ticks life away It's so unreal Didn't look out below Watch the time go right out the window Trying to hold on, but didn't even know Wasted it all just to watch you go I kept everything inside and even though I tried, it all fell apart What it meant to me will eventually be a memory of a time when I tried so hard And got so far But in the end It doesn't even matter I had to fall To lose it all But in the end It doesn't even matter One thing, I don't know why It doesn't even matter how hard you try keep that in mind I designed this rhyme, to remind myself how I tried so hard In spite of the way you were mocking me Acting like I was part of your property Remembering all the times you fought with me I'm surprised it got so (far) Things aren't the way they were before You wouldn't even recognize me anymore Not that you knew me back then But it all comes back to me (in the end) You kept everything inside and even though I tried, it all fell apart What it meant to me will eventually be a memory of a time when I Chorus I've put my trust in you Pushed as far as I can go For all this There's only one thing you should know (2x) I tried so hard And got so far But in the end It doesn't even matter I had to fall To lose it all But in the end It doesn't even matter ...
نوشته شده توسط محسن بامرام در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط محسن بامرام در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 23:45 موضوع | لینک ثابت
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل صفا يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
عشق
نوشته شده توسط محسن بامرام در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 23:42 موضوع | لینک ثابت
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"![]()
نوشته شده توسط محسن بامرام در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 23:41 موضوع | لینک ثابت
عشق يعني با غم الفت داشتن
سوختن با درد نسبت داشتن
عشق دريک جمله يعني انتظار
انتظار روز رجـــعت داشتن
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني در جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشمان تر
عشق يعني سر به در آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختــن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتـــظار و انتـــظار
عشق يعني هرچه بيني عکس يار
عشق يعني ديـده بر در دوختـن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني با پرستو پر زدن
عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني سوز ني آه شبان
عشق يعني معني رنگين کمان
عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني رسم و دل برهم زدن
عشق يعني يک تيمم يک نماز
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني چون محمد پا به راه
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق يعني بيستون کندن به دست
عشق يعني زاهد اما بت پرست
عشق يعني همچومن شيدا شدن
عشق يعني قلــه و دريا شدن
عشق يعني يک شقايق غرق خون
عشق يعني درد ومحنت دردرون
عشق يعني يک تبلور يک سرود
عشق يعني يک سلام و يک درود
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي يعني سراب
عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم
عشق يعني غرقه گشتن در سراب
عشق يعني حلقه هاي بي حساب
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخــرخط بهـشــت
عشق يعني گم شدن در لحظه ها
عشق يعني آبـي بي انتـــها
عشق يعني زرد تنها و غريب
عشق يعني سرخي ظاهر فريب
عشق يعني تکيه بر بازوي باد
عشق يعني حسرتت پاينده باد
عشق يعني هرزمان تنها شنيدن نام او
عشق يعني هرچه گفتن هرچه کردن بهراو
نوشته شده توسط محسن بامرام در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت
غمی که اشک نیست، در شادی که لبخند نیست، در بغضی که ناله نیست، در دردی که آه نیست، احساس کجاست؟
در احساسی که حس نیست، در دلی که عشق نیست، در دوستی که محبت نیست، در صداقتی که راستی نیست، زندگی کجاست؟
در زندگی که هدف نیست، در هوایی که باد نیست، در خاکی که آب نیست، در باغی که گل نیست، انسان کجاست؟
در انسانی که هیچ نیست، در سفره ای که نان نیست، در زمینی که جا نیست، در دنیایی که رحم نیست، مرگ کجاست؟

نوشته شده توسط محسن بامرام در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

هیچ و هیچ و هیچ و هیچ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY